صفحه اصلی arrow مطالب جالب و متنوع arrow وقتی که عزراییل خندید، گریه کرد و ترسید
 

تابلو اعلانات نت گشت...

نت گشت را home page خود کنيد

ابزارهای رایگان برای افزایش بازدید سایت و وبلاگ شما
کدهای زیبا سازی سایت و وبلاگ - ساعت های زیبا
درج آگهی رایگان 5 ساله

دانلود اپلیکیشن عتیقه شناسی

دعای رفع و دفع چشم زخم با تخم مرغ


جستجو در سایت نت گشت و در کل سایت ها
تبلیغات ارزان در سایت پربازدید



آپلود همزمان و نامحدود فایل و عکس

تقویم نجومی 96

کتاب صوتی تاریخ تمدن 11 جلدی ویل دورانت - 3DVD

 سریال مختارنامه با کیفیت عالی - مجموعه کامل با پشت صحنه

دوربین مداربسته بیسیم مینیاتوری

کتاب اسرار حقه بازی - آموزش شعبده بازی و تردستی

اهدای عضو یعنی اهدای زندگی

کانال نت گشت

كاربران آنلاین

ما 99 میهمان آنلاین داریم
خبر خوان سایت نت گشت
RSS 2.0

ورود كاربر





هنوز ثبت نام نكرده اید؟ عضویت در سایت
اجناس در توپ20

عكسي از شيلا خداداد و همسرش در برج ميلاد
یك‌شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۷:۳۵ قبل‏ازظهر
  [جزئیات]...      آرنولد شوارتزنگر در کنار سیلوستر استالونه
یك‌شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۱۱:۰۷ قبل‏ازظهر
  [جزئیات]...      عکس ها، بیوگرافی، آلبوم ها و آهنگ های پوریا حیدری داور برنامه شب کوک
چهارشنبه ۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۵۲ قبل‏ازظهر
  [جزئیات]...      عکس کریس دی برگ در ایران
پنج‌شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۷:۳۳ قبل‏ازظهر
  [جزئیات]...      عكس هاي مارك ژوكربرگ، بنيانگذار فيس بوك و همسرش
یك‌شنبه ۰۷ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۰۹:۰۲ قبل‏ازظهر
  [جزئیات]...      

وقتی که عزراییل خندید، گریه کرد و ترسید

ارزیابی كاربر: OFFOFFOFFOFFOFF / 0
ضعیف عالی 

ازعزرائیل پرسیدند:

تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بارخندیدم،
یک بارگریه کردم
ویک بارترسیدم.

."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم. اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم..

"گریه ام"زمانی بود که به من دستور داده شدجان زنی رابگیرم،او را دربیابانی گرم وبی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود..منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم. دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت وگریه کردم.

."ترسم"زمانی بودکه خداوندبه من امرکردجان فقیهی را بگیرم نوری ازاتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشترمی شد وزمانی که جانش را می گرفتم ازدرخشش چهره اش وحشت زده شدم..
دراین هنگام خداوند فرمود:
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش راگرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم هرگز گمان مکن که باوجودمن،موجودی درجهان بی سرپناه خواهد بود..

0 نظر

هیچ نظری وجود ندارد. اولین نفر برای نظر دهی به این مقاله باشید!

ارسال یك نظر


هجی كردن هجی كردن

کتابخانه صوتی

آخرین مطالب